تبليغاتX
دخترك دلتنگ


دخترك دلتنگ

ان شب که یه شب بود

کسی بی خبر آمد مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم غم

کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو    در اندیشه ی پرواز

کسی بسته و آزاد   اسیر قفسی باز

کسی خنده

کسی غم

کسی شادی و ماتم

کسی ساده

کسی صاف

کسی در هم و بر هم

کسی پر ز ترانه

کسی مثل خودم لال

کسی سرخ و رسیده

کسی سبز و کسی کال

کسی مثل تو ای دوست

مرا یک شبه رویاند

کسی مرثیه آورد

برای دل من خواند

من از خواب پریدم

شدم یک غزل سرد

و یک شاعر غمگین

مرا زمزمه می کرد.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 11:27 توسط M.KH| |

بیا وقتی برای عشق هورا می کشد احساس

 به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک آور بیاندازیم

بیا با خود بیاندیشیم

 اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند

اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید

اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد

اگر یک شب شقایق مرد

تکلیف دل ما چیست؟

و من احساس سرخی میکنم چندیست

و من از چند شبنم پیش در خوابم

نزول عشق را دیدم

چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد؟

چرا بعضی نمی دانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد!

چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است

و در ان ذکر هم یاد خدا خالی است

و گویی میوه ی اخلاصشان کال است

چرا شغل شریف این اصل رجالی است

چرا در اقتصاد راکد احساس این مکاره بازاران صداقت نیز دلالیست

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 16:40 توسط M.KH| |

بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیک عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران

وای به حال دگران

وای به حال دگران

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 20:38 توسط M.KH| |

زبانم را نمی فهمی

نگاهم را نمی بینی

ز اشکم بی خبر ماندی و

 آهم را نمی بینی

سخن نا خفته بر چشمم

 نگاهم صد زبان دارد

سیه چشمان اگر طرز نگاهم را نمی بینی

گناهم چیست؟ جز عشقت

بگوی از من چه می پوشی؟

مگر ای ماه چشم بی گناهم را نمی بینی

سیه مژگان من موی سپیدم را نگاهی کن

سپید اندام من روز سیاهم را نمی بینی

پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی

پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی

دل بی تاب من با دیدنت آرام می گیرد

اگر دوری ز آغوشم نگاهم کام می گیرد

مرا گر مست می خواهی نگاهت را مگیر از من

که دل از ساقی چشمان مستت جان می گیرد

سیه مژگان من موی سپیدم را نگاهی کن

سپید اندام من روز سیاهم را نمی بینی

پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی

پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 15:23 توسط M.KH| |

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:11 توسط M.KH| |

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:7 توسط M.KH| |

و اما امشب
امشب از فاصله ما و شما
می گذرم
این دلم ،
راه مرا می نگرد
پري شدم...تو یه روز بارونی...و با دل پر از آه.....تولدم مبارک....
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:29 توسط M.KH| |

كجاست بگو؟

اون كه برات مي مرده كو؟

اونكه قسم مي خورده كه دوست داره

 اما به جاش با يه قسم هر چي كه داشتي برده كو؟

تنها شدي!

 باز تف سر بالا شدي!

گذاشت و رفت!

ديدي دوست نداشت و رفت!

كجاست بگو؟

اونكه برات ميمرده و

 هر چي كه داشتي برده كو؟

اونكه يه باره اومد و

آتيش به زندگيت زد و

 ازت بريد!

اونكه دل ساده و تنها تو به صلابه كشيد!

يادت باشه منتظر اونكه ميگه درد تو ميدونه نشين!

حرفاشو باور نكنيد!

 هر كي بياد نمك به زخمم مي زنه!

 ساده ي دلداده ي من گول نخوري!

 دوباره ديوونه نشي!

كجاست بگو؟

اونكه برات ميمرده كو؟

اونكه قسم مي خورده كه دوست داره!

اما به جاش با يه قسم هر چي كه داشتي برده كو؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 19:44 توسط M.KH| |

 

”.My only friend the “Lover’s Stone of Patied

Help me ebrace my loneliness

No one sees my sea of agony nor

How my world is crashig around me

Majnoun am I, bereft of all Leilis

Forced into suffering much from so many

Youth is lost to this raging heart

Age falls on me in her destructive might

”.Lonely, without the “Lover’s Stone of Patience

Heartless home, cold and blessed by gloom

No star rises to adorn my night

No hope, no solution in sight

No friendly face to greet me

No gracious companion to fill my lonely doom

You be the rock of pain

Bear it and become a Man

”.Lonely, without the “Lover’s Stone of Patience

Heartless home, cold and blessed by gloom

No star rises to adorn my night

No hope, no solution in sight

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:32 توسط M.KH| |

بس شنيدم داستان بي كسي

بس شنيدم قصه ي دلواپسي

قصه ي عشق از زبان هر كسي

گفته اند از ني حكايت ها بسي

حال بشنو از من اين افسانه را

داستان اين دل ديوانه را

چشم هايش بويي از نيرنگ داشت

دل دريغا! سينه اي از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گويي از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من ! عاشقم من ! قصد هيچ انكار نيست

ليك با عاشق نشستن آر نيست

كار او آتش زدن من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

من خريدن ناز̜ ̜ او نفروختن

باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شديم

آتشي بوديم و خاكستر شديم

از غم اين عشق مردن باك نيست

خون دل هر لحظه خوردن باك نيست

آه مي ترسم شبي رسوا شوم

بدتر از رسواييم تنها شوم

واي از اين صيد و آه از آن كمند

پيش رويم خنده پشتم پوزخند

بر چنين نامهرباني دل نبند

دوستان گفتند و دل نشنفت پند

خانه اي ويران تر از ويرانه ام

من حقيقت نيستم افسانه ام

گر چه سوزد پر ولي پروانه ام

فاش مي گويم كه من ديوانه ام

تا به كي آخر چنين ديوانگي

پيلگي بهتر از اين ديوانگي

گفتمش آرام جاني؟ گفت:نه!

گفتمش شيرين زباني؟ گفت:نه!

گفتمش نا مهرباني؟گفت:نه!

مي شود يك شب بماني؟گفت:نه!

دل شبي دور از خيالش سر نكرد

گفتمش افسوس او باور نكرد

خود نمي دانم خدايا چيستم؟

يك نفر با من بگويد كيستم؟

بس كشيدم آه از دل بردنش

آه اگر آهم بگيرد دامنش

با تمتم بي كسي ها ساختم

واي بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او ديوانگي است

آه غير از من كسي ديوانه نيست

گريه كردن تا سحر كار من است

شاهد من چشم هاي بيمار من است

فكر مي كردم كه او يار من است

نه...فقط در فكر آزار من است

نيتش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغي فاحش است

يك شب آمد زير و رويم كرد و رفت

بغض تلخي در گلويم كرد و رفت

مذهب او هر چه باداباد بود

خوش به حالش اينقدر آزاد بود

بي نياز از مستي مي شاد بود

چشم هايش مست مادرزاد بود

يك شبه از عمر سيرم كرد و رفت

من جوان بودم پيرم كرد و رفت

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 8:7 توسط M.KH| |


Design By : Night Skin